Coaching the Brain: Practical Applications of Neuroscience to Coaching By Joseph O’Connor Andrea Lages

این کتاب وارد یک لایهٔ عمیق‌تر می‌شود و تلاش می‌کند به این سؤال جواب بدهد: اگر مغز واقعاً این‌گونه کار می‌کند، کوچینگ چگونه باید تغییر کند؟

و این یکی از آن کتاب‌هایی است که اگر درست خوانده شود، کوچ را از «پرسیدن سؤال‌های خوب» به سمت طراحی شرایط تغییر در مغز می‌برد.اما از همان ابتدا یک نکته مهم را باید بخاطر بسپاریم که این کتاب نوروساینس دانشگاهی محض نیست.بیشتر ترجمهٔ عملی یافته‌های علوم اعصاب برای کوچینگ است و ارزشش دقیقاً همین‌جاست.

ایدهٔ مرکزی کتاب کوچینگ، دستور دادن به مغز نیست؛ بلکه طراحی شرایطی است که مغز بتواند تغییر کند. خیلی از مدل‌های سنتی کوچینگ یک فرض پنهان داشتند:«اگر فرد بفهمد چه باید بکند، انجام می‌دهد.»اما نوروساینس چیز دیگری نشان می‌دهد.

دانستن منجر به تغییر نمی شود وهمه ما هم این تجربه‌ را داریم. مثلاً می‌دانیم خواب مهم است.ورزش مفید است. اضطراب کمتر، بهتر است.اما دانستن، تغییر ایجاد نمی‌کند.

چرا؟ چون مغز فقط با اطلاعات تصمیم نمی‌گیرد. مغز با ترکیب توجه، احساس، حافظه، پیش‌بینی، امنیت و در نهایت برنامه ریزی برای اقدام تصمیم می‌گیرد. پس سؤال کوچ از:«راه‌حل چیست؟» تبدیل می‌شود به: «مغز این فرد الان در چه وضعیتی قرار دارد که تغییر سخت شده؟»

فصل اول کتاب از یک سوءبرداشت قدیمی شروع می‌کند. مغز برای تغییر ساخته نشده؛ برای بقا ساخته شده و این شاید مهم‌ترین ایدهٔ کل کتاب باشد.سال‌ها تصور می‌شد اگر انسان آگاهی پیدا کند، تغییر اتفاق می‌افتد.اگر بداند چه چیزی درست است، انجامش می‌دهد به این مفهوم که ما معمولاً فکر می‌کنیم اگر چیزی بهتر باشد،مغز باید استقبال کند. اما نویسندگان می‌گویند:اگر این درست بود، بیشتر مشکلات انسانی وجود نداشت. چون بیشتر آدم‌ها چیزهای مهم را می‌دانند.اما مغز الزاماً دنبال بهتر نیست.دنبال امن‌تر است.

مثلاً می‌دانند: خواب مهم است، تعلل آسیب‌زننده است، اضطراب زیاد مفید نیست، ورزش کمک می‌کند، اما چرا تغییر نمی‌کنند؟ چون مغز ماشین «دانستن» نیست. مغز ماشین «بقا و پیش‌بینی» است. دراینجا کتاب یک نگاه مهم معرفی می‌کند:هر تجربه‌ای که داریم از تعامل چند سیستم ساخته می‌شود: ورودی محیط، توجه، تفسیر داده ها، تغییر احساس و در نهایت پاسخ رفتاری که حاصل می شود.

برای مغز شناخته‌شده ها اغلب امن‌تر ازناشناخته است.حتی اگر ناشناخته بهتر باشد.

برای همین فرد در رابطه ناسالم می‌ماند. در شغل نامناسب می‌ماند.رفتار فرساینده را تکرار می‌کند. نه به صرف اینکه تغییر نمی‌خواهد. بلکه چون سیستم عصبی دارد و آن سیستم عصبی می‌گوید: «حداقل این را بلدم.»

این یعنی بین اتفاق و واکنش، عملکرد مغز وجود دارد و کوچ دقیقاً در همین فاصله کار می‌کند، نکته‌ای که نویسندگان کتاب روی آن تأکید می‌کنند این است که کوچ قرار نیست رفتار را مستقیم تغییر دهد بلکه باید شرایطی بسازد که مغز مراجع الگوی جدید را امتحان کند.

در کوچینگ سؤال جدید ایجاد نمی‌شود و تنها بجای پرسش «چرا تغییر نمی‌کنی؟» از مراجع می پرسیم :«سیستم عصبی الان دارد از چه چیزی محافظت می‌کند؟»

تصور کن کسی روبه‌روی تو نشسته و می‌گوید:«می‌دانم باید کمتر کمال‌گرا باشم… ولی نمی‌توانم.» یا «می‌دانم باید استراحت کنم… ولی احساس گناه دارم.» یا «می‌دانم باید رابطه را تمام کنم… ولی ….»

واکنش معمول ما چیست؟ با خود می گوئیم پس هنوز تصمیم نگرفته.

اما کتاب می‌گوید:کمی آرام‌تر پیش برو و سریع تصمیم گیری نکن. شاید مسئله ندانستن یا بی‌ارادگی نباشد. شاید مغز هنوز تغییر را امن نمی‌داند و این تفاوت خیلی بزرگی است. مغز دنبال خوشبختی نیست؛ دنبال قابل‌پیش‌بینی بودن است ، این جمله اول عجیب به نظر می‌رسد. ما دوست داریم فکر کنیم مغزمان همیشه دنبال رشد و آرامش و موفقیت است. اما از نگاه تکاملی، وظیفهٔ اصلی مغز چیز دیگری بوده: زنده نگه داشتن.

برای همین مغز یک سؤال دائمی دارد:«آیا این وضعیت برای بقا قابل پیش‌بینی است؟» نه اینکه «آیا این بهترین زندگی ممکن است؟»

گاهی اتفاق عجیبی می‌افتد.یک نفر در محیط کاری فرساینده می‌ماند .در رابطه‌ای که خوشحالش نمی‌کند می‌ماند .عادت‌هایی را تکرار می‌کند که دوستشان ندارد. از بیرون می‌گوییم:«چرا تغییر نمی‌کند؟» اما از داخل سیستم عصبی ممکن است چیزی شبیه این در جریان باشد: «اینجا درد دارد… ولی آشناست.آنجا شاید بهتر باشد… ولی ناشناخته است.» و برای مغز ناشناخته همیشه کمی تهدید دارد.

اینجا کتاب یک تغییر ظریف در کوچینگ ایجاد می‌کند. به‌جای اینکه بپرسی: «چرا جلو نمی‌روی؟» با این سوال شروع می‌کنی که «چه چیزی در وضعیت فعلی، برای سیستم تو احساس امنیت ایجاد می‌کند؟»

تا بفهمی مغز هنگام تغییر چه تجربه‌ای دارد؟

مغز از سؤال‌های خوب بیشتر از جواب‌های خوب تغییر می‌کند. وقتی به کسی جواب می‌دهی، ممکن است فقط اطلاعات بدهی. اما وقتی سؤال خوب می‌پرسی، توجهش را تغییر می‌دهی و توجه یعنی انتخاب اینکه مغز به چه چیزی نور بتاباند.

مثلاً مراجع می‌گوید:«من همیشه شکست می‌خورم.» اگر اینجا کوچ بگوید:«نه، تو موفق هم بودی.» ممکن است مقاومت کند. اما اگر بپرسی:«همیشه؟ آخرین باری که کمی متفاوت بود کی بود؟» اتفاق دیگری می‌افتد.

چون ذهن مجبور می‌شود دنبال دادهٔ جدید بگردد و این همان لحظهٔ طلایی کوچینگی و تغییر جهت توجه مراجع است،نه انتقال دانش؛هویت از فکر ساخته نمی‌شود؛ از تجربه ساخته می‌شود، ما فکر می‌کنیم اول باید باور کنیم بعد انجام بدهیم، اما خیلی وقت‌ها برعکس است.اول انجام می‌دهیم.بعد کم‌کم باور می‌کنیم. مثلاً فردی که سال‌ها گفته:«من آدم منظمی نیستم.» اگر هر روز فقط یک رفتار کوچک متفاوت انجام دهد،بعد از مدتی مغز شروع می‌کند شواهد جدید جمع کردن. کم‌کم می‌گوید:«شاید من آن‌قدر هم بی‌نظم نیستم.» چون هویت انسان کمتر با جمله تغییر می‌کند و بیشتر با تجربه تغییر می‌کند . وقتی کسی تغییر نمی‌کند،همیشه نشانهٔ مقاومت نیست، گاهی نشانهٔ این است که مغزش هنوز مطمئن نشده نسخهٔ جدیدِ زندگی، به اندازهٔ نسخهٔ قدیمی امن هست. کوچینگ در بهترین حالت،هنرِ هل دادن مراجع نیست بلکه هنرِ ساختنِ آن‌قدر امنیت، وضوح و تجربهٔ کوچک است که مغز جرئت کند یک قدم در مسیر تازه بردارد.

در فصل دوم این کتاب توجه، دروازهٔ تغییر بیان شده است،کتاب می‌گوید:آنچه توجه را بگیرد،مغز آن را واقعی‌تر تجربه می‌کند.مغز هر لحظه حجم عظیمی از اطلاعات را حذف می‌کند. آنچه به آن توجه می‌کنی، جهان ذهنی تو را می‌سازد.

مغز ظرفیت پردازش همه چیز را ندارد، برای همین مدام انتخاب می‌کند، هر لحظه حذف می‌کند، فیلتر می‌کند برخی موضوعات را برجسته می‌کند.برای همین دو نفر در یک جلسه هستند و برداشتی که از یک جمله می کنند متفاوت و متضاد است،.یکی آن را فرصت می‌بیند.یکی تهدید. یک نفر فقط نقد را می‌بیند. دیگری فرصت رشد را.

پس آیا کوچینگ فقط سؤال خوب پرسیدن است؟

نه. کوچینگ یعنی کمک به تغییر جهت توجه.

مثلاً مراجع می گوید:«همه چیز خراب است.»

کوچ می پرسد:«کدام بخش مشخص؟»

این سؤال کوچک اتفاق بزرگی ایجاد می‌کند.از:آشفتگی به تمایزحرکت می‌کند. چون مغز با وضوح آرام‌تر می‌شود.

در فصل سوم به این موضوع اشاره می کند که احساس دشمن تفکر نیست. خیلی از ما هنوز ناخواسته فکر می‌کنیم فرد منطقی یعنی کسی که احساسات کمتری بروز می دهد، اما کتاب توضیح می‌دهد که تصمیم بدون احساس تقریباً وجود ندارد، احساسات فقط تجربه نیستند. آن‌ها به مغز می‌گویند چه چیزی مهم است.

اگر سیستم هیجانی فعال شود: توجه،تمرکز، تصمیم وحافظه تغییر می‌کند. برای همین گاهی مراجع می‌گوید:«می‌دانم نباید این‌قدر نگران باشم.» اما نگران است. چون دانستن در یک سیستم مغز اتفاق افتاده و تجربه در سیستم دیگر. کتاب اینجا کوچ را دعوت می‌کند کمتر راه‌حل دادن و تلاش برای شناخت بیشتر هیجان مراجع در آن موضوع .

باید ظرفیت ذهنی آزاد شود.کوچ باید کمتر بپرسد:«چه باید بکنی؟» و بیشتر بپرسد :«الان چه چیزی درونت فعال شده؟» سؤال عوض شود و جواب‌ها هم عوض می‌شوند.

فصل چهارم کتاب به این مهم می پردازد که مغز ماشین پیش‌بینی است، مدام پیش‌بینی می‌کند؛ فقط واکنش نشان نمی‌دهد. ببین ما فکر می‌کنیم اول “اتفاق” می‌افتد، بعد مغز تحلیل می‌کند. اما نویسنده می‌گوید: مغز دائماً قبل از واقعیت حدس می‌زند. مغز نمی‌پرسد:«چه اتفاقی افتاد؟» بیشتر می‌پرسد:«قبلاً چنین چیزی چه معنایی داشته؟»

مغز از اتفاقات و تجربیات گذشته برای پیش‌بینی استفاده می‌کند و کوچ باید بداند که او در جلسات کوچینگ فقط سؤال نمی‌پرسد بلکه به فرد کمک می‌کند پیش‌بینی‌های خودش را ببیند. یک سؤال قوی می تواند این باشد که :«ذهنت الان انتظار دارد چه اتفاقی بیفتد؟» سوال بعدی :«چه شواهدی داری؟» و … پیش‌بینی‌های متفاوت.

مثلاً مدیر می‌گوید:«می‌خواهم صحبت کنیم.» یک نفر در ذهنش این فکر بالا می آید که این یک فرصت است و دیگری این موقعیت را تهدید تلقی می کند.چرا؟

بدلیل تفاوت در توجه مغز افراد.

سؤال قدرتمند: «ذهنت الان انتظار دارد چه اتفاقی بیفتد؟»

فصل پنجم می گوید بینش کافی نیست، این فصل از آن فصل‌هایی است که برای کوچ‌ها تکان‌دهنده است.چون بسیاری از جلسات کوچینگ با یک بینش عالی تمام می‌شوند و هفته بعد میبینی هیچ اتفاقی در مسیر رشد مراجع نیفتاده است. کتاب توضیح می‌دهد: بینش آغاز است، نه پایان.

تغییر از آگاهی شروع می‌شود ولی با تکرار تثبیت می‌شود. یکی از اشتباه‌های رایج کوچینگ این است که یک جلسهٔ کوچینگی خوب را به منزلۀ تغییر موثر میپنداریم. کتاب می‌گوید:بین بینش و تغییر فاصله وجود دارد. بین آگاهی و تغییر یک دره وجود دارداین قسمت از قشنگ‌ترین بخش‌های کتاب است .ما معمولاً به بینش خیلی بها می‌دهیم، جلسهٔ خو، .فهم عمیق، آن لحظه‌ای که فرد می‌گوید:«آها! الان فهمیدم!» و فکر می‌کنیم تغییر شروع شد. اما کتاب می‌گوید:نه لزوماً اینطور نیست.

بینش شبیه به این جمله ی مراجع است:«آهان! فهمیدم.»

اما تغییر حاصل تکرار، تمرین، بازگشت و اصلاح است.

بین فهمیدن و زندگی کردن فاصله هست. خیلی از ما چیزهای مهم زندگی را از قبل می‌دانیم. می‌دانیم سبک زندگی مهم است. می‌دانیم نباید خودمان را با دیگران مقایسه کنیم. می‌دانیم استراحت، ورزش و تفریح لازم است. اما دانستن این ها، مسیر عصبی جدید نمی‌سازد. تجربهٔ تکرارشده چیزی است که باعث ساخت مسیر عصبی جدید می شود. این را مثل راه رفتن تصور کن. اگر سال‌ها از یک مسیر جنگلی عبور کرده باشی، آن مسیر واضح می‌شود. اگر بخواهی مسیر جدید بسازی، اول سخت است. علف های بلند هست، سنگ هست، راه معلوم نیست، اما اگر بارها بروی، کم‌کم راه شکل می‌گیرد.

تغییر مسیری شبیه به این دارد: پیدا کردن آگاهی، انجام اقدام های کوچک، تکرار و ممارست بر گام های کوچک، حصول تثبیت رفتار در مراجع و در نهایت تغییر مطلوب هویت

برای همین سؤال مهم بعد از هر کشف و آگاهی بجای اینکه بپرسیم: «چه چیزی فهمیدی؟» می پرسیم :«فردا دقیقاً چه چیزی متفاوت انجام می‌دهی؟» یا «این فهم جدید فردا صبح دقیقاً در چه رفتاری دیده می‌شود؟»

چون فکر یا باور جدید کافی نیست. باید آن فکر یا باور بارها زندگی شود.

مغز با تکرار مسیر عصبی را تقویت می‌کند. برای همین سؤال کوچ بعد از حصول بینش در مراجع این است که :«فردا دقیقاً چه کاری متفاوت انجام می‌دهی؟»

فصل ششم این کتاب به هویت پرداخته است و می گوید هویت از تجربه ساخته می‌شود این بخش خیلی عمیق است. بعضی مقاومت‌ها رفتاری نیستند.هویتی‌اند. خیلی وقت‌ها مراجع نمی‌گوید:«نمی‌توانم.» می‌گوید:«من این آدم نیستم.» و مغز از هویت محافظت می‌کند.

برای همین تغییر پایدار اغلب این مسیر را دارد:عمل کوچک همراه با تجربه جدید و سپس تکرار و در نهایت طرح ریزی و ساخت هویت جدید و نه با الگوی ساده ی باور جدید منجر به حصول تغییر کامل می شود.

مثلاً فرد نمی‌گوید:«نمی‌توانم سخنرانی کنم.» می‌گوید:«من آدم این کار نیستم.» ببین مغز اینجا در حال محافظت از هویت است. حتی اگر محدودکننده باشد. پس کوچینگ باید تجربه‌های کوچک بسازد. نه اینکه به هویت مراجع حمله کند. یعنی به‌ جای اینکه بگوید:«تو اعتمادبه‌نفس داری.» بگوید:«این هفته یک تجربه کوچک بساز.»

این تجربه های کوچک شواهد ها را می سازند و بعد باور ها شکل می گیرند و هویت به آرامی بازسازی می شود.

فصل هفتم از این کتاب ارزشمند می گوید کوچینگ یعنی ایجاد فضای یادگیری(Creating Conditions for Growth)، کوچ وظیفه ندارد مراجع را اصلاح کند، نجات دهد، فشار بیاورد؛ وظیفه کوچ ساختن محیطی است که در آن تهدید کمتر شود، کنجکاوی بیشترو توجه روشن‌تر و آزمایش امن‌تر شود.

تغییر وقتی شروع می‌شود که مغز مجبور نباشد برای محافظت از نسخهٔ فعلی خود انرژی مصرف کند. به این مهم توجه کنیم که وقتی کسی جلو نمی‌رود…واقعاً انگیزه ندارد؟ یا هنوز آن‌قدر احساس امنیت نکرده که نسخهٔ جدید خودش را امتحان کند؟

کوچ قرار نیست مغز انسان را تعمیر کند. قرار است شرایطی بسازد که مغز بتواند خودش الگوهای جدید را تجربه کند.

کوچینگ حرفه‌ای یعنی کمک به بازآرایی توجه. وقتی مراجع می‌گوید:«همه چیز خراب است.» کوچ خوب و حرفه ای سریع امید نمی‌دهد. اول توجه را دقیق می‌کند. می‌پرسد:«در کدام بخش همه چیز خراب است؟» همین سؤال کوچک بار شناختی را کم می‌کند. از آشفتگی به وضوح.

سؤال مناسب در این زمان چیست؟

«الان چه احساسی دارد تصمیم‌هایت را هدایت می‌کند؟»

«وقتی کسی جلو نمی‌رود… واقعاً انگیزه ندارد؟ یا هنوز آن‌قدر احساس امنیت نکرده که نسخهٔ جدید خودش را امتحان کند؟»

چون ما معمولاً وقتی تغییر نمی‌بینیم، سریع به این نتیجه می‌رسیم: «نمی‌خواهد.» «بهانه می‌آورد.» «تنبل است.» «متعهد نیست.»

تصور کن از کسی می‌خواهی وارد خانه‌ای شود که هرگز ندیده است. تو از بیرون می‌بینی که خانه روشن‌تر ، زیباترو امن‌تر است.

می‌گویی:«خب چرا وارد نمی‌شوی؟» اما از نگاه او درِ این خانه ناشناخته است. صدای داخل را نمی‌شناسد. نمی‌داند اگر وارد شد بتواند برگردد یا نه. پس عقب می‌کشد. ما اسمش را می‌گذاریم مقاومت اما بدنش اسم آن را محافظت گذاشته است.

خیلی وقت‌ها چیزی که از بیرون «کمبود انگیزه» دیده می‌شود، از درون بیشتر شبیه این است:«هنوز مطمئن نیستم بتوانم در نسخهٔ جدید خودم زنده بمانم.» و این جمله در ظاهر عجیب است. ولی اگر به زندگی نگاه کنی، زیاد می‌بینی.

مثل فردی که سال‌ها کمال‌گرا بوده است. او می‌گوید:«می‌خواهم رها کنم.» اما نمی‌تواند. چرا؟

چون کمال‌گرایی فقط فشار نبوده، سال‌ها برایش نقش محافظ را داشته و به او احساس ارزش و کنترل داده است. حال اگر رهایش کند، سؤال مغز این نیست:«آیا آزادتر می‌شوی؟» سؤال مغز این است: «بعدش چگونه احساس ارزشمند بودن می‌کنی؟»

یا کسی که همیشه مراقب همه بوده، همه به او تکیه کرده‌اند، حالا می‌خواهد مرز بگذارد. اما هر بار برمی‌گردد به شرایط قبل، نه لزوماً چون بلد نیست بلکه شاید چون بخشی از وجودش می‌ترسد:«اگر دیگر همیشه در دسترس نباشم، آیا هنوز دوست‌داشتنی می‌مانم؟»

یا فردی که می‌گوید:«می‌خواهم کسب‌وکارم را شروع کنم.» سال‌ها برنامه می‌ریزد ولی حرکت نمی‌کند.از نگاه بیرونی ما ترس از موفقیت یا تنبلی را می بینیم.

اما از درون شاید چیزی شبیه این سوالات مطرح باشد:«اگر واقعاً تلاش کنم و نتیجه نگیرم، دیگر چه چیزی برای امید باقی می‌ماند؟»

گاهی تعلل تلاشی برای محافظت از هویت است.

برای همین در کوچینگ یک سؤال ظریف وجود دارد. وقتی کسی جلو نمی‌رود، سریع نپرس:«چرا انجامش نمی‌دهی؟»

اول بپرس:«چه چیزی باعث شده وضعیت فعلی، با وجود سختی‌هایش، هنوز برای بخشی از تو امن‌تر به نظر برسد؟»

این سؤال مقاومت را دشمن نمی‌بیند و آن را به‌عنوان پیام نگاه می‌کند.

امنیت فقط به معنی آرامش نیست.گاهی انسان در آشفتگی احساس امنیت می‌کند. چون با شرایط آشناست. گاهی انسان از موفقیت می‌ترسد. نه به دلیل اینکه موفقیت بد است بلکه به این خاطر که هویت جدید ناشناخته است.

پس در این نگاه، تغییر سه مرحله دارد: اول: بفهمی نسخهٔ فعلی چه خدمتی می‌کند.

بعد: به مغز نشان بدهی نسخهٔ جدید الزاماً خطرناک نیست.

بعد: اجازه بدهی با تجربه‌های کوچک آن را امتحان کند.

به یاد داشته باشیم یک کوچ ضعیف می‌گوید:«بیشتر تلاش کن.» اما کوچ حرفه ای با نگاهی عمیق‌تر می‌پرسد:«اگر فردا یک قدم جلو بروی، چه چیزی را ممکن است از دست بدهی؟»

چون گاهی آدم‌ها از تغییر نمی‌ترسند. از سوگواریِ چیزی که نسخهٔ قدیمی برایشان فراهم کرده می‌ترسند و وقتی آن بخش دیده شود، حرکت گاهی خیلی طبیعی‌تر از چیزی می‌شود که انتظار داشتیم.

کتاب صفر تا صد کوچینگ (هر آنچه که باید برای تبدیل شدن به یک کوچ بدانید) نوشته‌ی علیرضا مس‌چی

این کتاب در ۷ فصل تدوین شده است، همراه با بخش پیوست که شامل فرم‌ها، قراردادها و ترجمه صلاحیت‌های فدراسیون بین‌المللی کوچینگ است.

فصل اول کتاب درباره پاسخ به این سوالات است، کوچینگ چیست؟ تعریف کوچینگ و تفاوت آن با مشاوره و روانشناسی چیست؟

ویژگی‌ و نقش کوچ حرفه‌ای چیست؟ تعهدات اخلاقی و اصول اولیه کوچینگ کدامند؟

مخاطب (مراجع) و نقش فعّال او در فرآیند رشد و پیشرفت چیست؟

کوچینگ هنر و علم تسهیل رشد فردی است.

کوچ راه‌حل نمی‌دهد؛ بلکه به مراجع کمک می‌کند تا راه‌حل خودش را کشف کند.

تفاوت کوچینگ با سایر رشته‌ها در چیست؟ مشاوره راهکار مستقیم می‌دهد.

روانشناسی درمان مشکلات روانی و آسیب‌ها است.

منتورینگ انتقال تجربه فرد خبره به مراجع است.

کوچینگ تمرکز برحال، آینده و توانمندسازی فرد است.

ویژگی‌های کوچ حرفه‌ای چیست؟ شنونده فعال، پرسشگر قدرتمند، بدون قضاوت با حضور کامل در جلسات.

متعهد به اخلاق حرفه‌ای است و به آزادی انتخاب مراجع احترام می گذارد.

مخاطب (مراجع) فردی سالم، توانمند و فعال است که می‌خواهد به اهداف بالاتری برسد.

.فصل دوم به فرآیند کوچینگ می پردازد؟

تشریح دقیق گام‌های پیش‌ ازکوچینگ (قرار جلسه، تعیین قرارداد، تعیین اهداف روشن)

اهمیت شفاف‌سازی انتظارات بین کوچ و مراجع

نحوه آماده‌سازی و طراحی جلسه برای افزایش اثربخشی

این فصل به تو یاد می‌دهد کوچینگ تصادفی نیست؛ ساختار دارد. قبل از اولین جلسه شفاف‌سازی نقش کوچ و مراجع و تعریف محدوده (نه درمان، نه مشاوره) انجام می شود و در صورت تمایل و تصمیم طرفین قرارداد اخلاقی و حرفه‌ای با شرایط مورد قبول کوچ و کوچی منعقد و امضاء می شود. پ

این مرحله جلوی ۸۰٪ سوءتفاهم‌ها را می‌گیرد.

یک جلسه کوچینگ خوب سه بخش دارد:

شروع خوب با ایجاد امنیت روانی

پرسش ساده: «دوست داری امروز روی چی کار کنیم؟»

کنترل و دقت در حفظ میانه جلسه باکاوش، پرسش، شنیدن و رفتن از سطح مسئله به ریشه

و یک پایان خوب با جمع‌بندی آگاهانه، ارزیابی تعهد به اقدام مشخص و قابل انجام مراجع

کوچ حرفه‌ای جلسه کوچینگ را «می‌بندد»، نه رها می‌کند.

فصل سوم درباره مهارت‌های کوچینگ است، ارتباط مؤثر، ساختار برقراری ارتباط موثر، شناخت و رفع موانع ارتباطی (مانند سوءتفاهم، سبک‌های مختلف ارتباطی)، استفاده از تکنیک‌هایی برای بهبود رابطه کوچ و مراجع (مثلاً تطبیق لحن، زبان بدن) این فصل می‌گوید: بدون رابطه، هیچ تکنیکی کار نمی‌کند.ارتباط مؤثر یعنی حضور واقعی (نه فقط فیزیکی)، هماهنگی زبان بدن، صدا و کلمات، شنیده شدن واقعی مراجع.

موانع ارتباطی رایج در جلسات کوچینگ قضاوت پنهان، عجله برای به نتیجه رسیدن، تلاش برای مداخله فراتر از مرز کوچینگی و اصلاح کردن مراجع، مقایسه با دیگران و … است.

کوچ خوب بلد است ساکت بماند وقتی سکوت مفیدتر است.

فصل چهارم بطور ویژه به گوش شنوا اختصاص داده شده است. تفاوت میان شنیدن (hearing) و گوش دادن عمیق (listening) همراه با همدلی، پرهیز از قضاوت و تاکید برهم‌دلی به جای هم‌دردی.

تکنیک‌هایی برای تمرکز ذهن و حضور کامل در جلسه کوچینگ (مانند سکوت فعال، ضبط ذهنی پیام‌ها) بیان شده است. این فصل از مهم‌ترین فصل‌های کتاب است.گوش دادن فعال قلب کوچینگ است یعنی شنیدن کلمات، شنیدن احساس مراجع و شنیدن چیزی که گفته نمی‌شود.

به سطوح گوش دادن در این فصل پرداخته شده است

سطح اول: شنیدن سطحی

سطح دوم: توجه به احساسات

سطح سوم: دریافت انرژی، تردید، ترس، اشتیاق

در سطح سوم است که با ابزارهای گوش دادن، سکوت به موقع و آگاهانه، بازتاب احساس به مراجع و نام‌گذاری آنچه مراجع خودش نمی‌بیند تحول رخ می دهد.

فصل پنجم به پرسش‌گری قدرتمند پرداخته است. قدرت پرسش در سوق دادن مراجع به تأمل عمیق‌تر و یافتن راه‌حل‌های خلاقانه، اهمیت تمایز بین پرسش‌های کوچ‌محور و متداول، تکنیک تبدیل پرسش‌های سطحی به پرسش‌های قدرتمند که تفکر راهبردی را تحریک می‌کنند. اصلاً چرا پرسش؟ پرسش‌ها ذهن مراجع را باز می‌کنند، باعث خودآگاهی و مسئولیت‌پذیری می‌شوند.

ویژگی پرسش قدرتمند چیست؟

پاسخ باز (نه بله/خیر) می گیرد.

پرسش ها کوتاه، ساده، بدون قضاوت اند.

آینده‌نگر و راه‌گشاست، مثلاًچه چیزی مانع حرکتت شده؟ اگر این ترس را نداشتی، چه تصمیمی می‌گرفتی؟ یا موفقیت برای تو دقیقاً یعنی چه؟

فصل ششم دو مدل کلاسیک کوچینگ را معرفی می کند.

مدل اختصاصی LEAP با مراحل مشخص برای جلسات هدف‌مند معرفی می کند و نقاط قوت و کاربرد مدل‌های شناخته‌شده مانند GROW و OSCAR را بررسی می کند.

مدل LEAP (مدل بومی علی مسچی)

L: Listen → شنیدن فعال.

E: Explore → کاوش عمیق.

A: Action → تعریف اقدام.

P: Progress → پیگیری پیشرفت.

• مدل GROW• G: Goal → هدف.

R: Reality → واقعیت.

O: Options → گزینه‌ها.

W: Will → اراده و اقدام.

مدل OSCAR• Outcome, Situation, Choices, Actions, Review.• نکته کلیدی• کوچ باید منعطف باشد و مدل را متناسب با نیاز مراجع استفاده کند.

به نکات کلیدی در استفاده عملی از این مدل‌ها برای نتایج اثربخش اشاره می کند. این فصل می‌گوید: مدل‌ها نقشه‌اند، نه زندان.

مدل LEAP با گام های شنیدن، کاوش، اقدام و پیشرفت بسیار کاربردی و انسانی است. مدل GROW با مشخص کردن و بستن هدف، بررسی واقعیت، بررسی گزینه‌های موجود و تعهد مراجع برای اقدام در زمان مشخص مناسب جلسات ساختارمند و سازمانی است.

نکته مه این است که کوچ حرفه‌ای «برده مدل» نیست؛ مدل را در خدمت مراجع به کار می‌گیرد.

فصل هفتم درباره کوچینگ و مدیریت عملکرد است. به استفاده از کوچینگ برای ارتقای عملکرد تیم و فرد در محیط‌های کسب‌وکار، تکنیک‌ها و مدل‌هایی جهت افزایش بهره‌وری و ارتقای جایگاه شغلی می پردازد و ابزارهایی مانند بازخورد موثر، برنامه‌ریزی جلسات و هدف‌گذاری در مدیریت را مطرح می کند. این فصل کوچینگ را وارد زندگی و سازمان می‌کند. کوچینگ در سازمان یعنی جایگزینی پرسش بجای دستور، جایگزینی مسئولیت پذیری بجای کنترل، جایگزینی فضای رشد با ابزارهای کلیدی بجای ترس و فرهنگ سازی ارائه و دریافت بازخورد بدون قضاوت، هدف‌گذاری واقع‌بینانه و جلسات منظم فردی است. این فرهنگ سازی باعث افزایش انگیزه، بلوغ رهبری و عملکرد پایدار می شود.

در پایان کتاب ترجمه صلاحیت‌های جدید فدراسیون بین‌المللی کوچینگ (ICF)، نمونه قرارداد کوچینگ برای تنظیم رابطه رسمی با مراجع، فرم‌های برنامه‌ریزی جلسات کوچینگ و رصد پیشرفت مراجع پیوست شده است.

این کتاب بر مثال‌های واقعی و تمرین‌های کاربردی تأکید ویژه دارد تا مفاهیم را در زندگی روزمره و جلسات کوچینگ پیاده‌سازی کنید. ترکیبی از تجربه بیش از بیست سال نویسنده در مربیگری فردی و سازمانی با تمرکز بر رشد حرفه‌ای و توسعه فردی است.

این کتاب یک راهنمای عملی برای تبدیل شدن به کوچ حرفه‌ای است. از مبانی نظری (تعریف، تفاوت‌ها) شروع می‌کند و تا ابزارهای کاربردی (پرسشگری، مدل‌ها، قراردادها) پیش می‌رود. هم برای افراد تازه‌کار و هم برای کوچ‌های در حال رشد مفید است.

کتاب The Big Book of NLP, Expanded نوشته Shlomo Vaknin و Marina Schwarts

این کتاب یک مرجع عملی و جامع برای بیش از ۳۵۰ تکنیک، الگو و استراتژی در NLP (برنامه‌ریزی عصبی-کلامی) است. بیشتر شبیه به یک جعبه‌ابزار (Toolbox) برای کوچ‌ها، مشاوران، مربیان و حتی خود فرد برای تغییرات شخصی است.
این کتاب بخش‌بندی خطی ندارد، بلکه تکنیک‌ها و الگوها را به‌صورت موضوعی و مستقل معرفی می‌کند.

هر تکنیک شامل:

نام تکنیک، هدف و کاربرد، گام‌های اجرایی، یادداشت‌ها یا هشدارها است.

مهم‌ترین حوزه‌های تکنیک‌ها:

مدیریت حالت‌ها (States Management)

تغییر احساسات منفی به مثبت

تکنیک‌های “Anchoring” برای دسترسی سریع به منابع درونی (مثلاً اعتمادبه‌نفس، آرامش)

الگوهای زبان (Language Patterns)

تکنیک‌های Milton Model (الهام‌گرفته از هیپنوتراپی اریکسونی) برای تأثیرگذاری

Meta Model برای روشن‌سازی زبان مبهم مراجع

تغییر باورها و بازچارچوب‌سازی (Reframing)

دیدن یک موقعیت از زاویه‌های متفاوت

شکستن محدودیت‌های ذهنی

استراتژی‌های ذهنی (Mental Strategies)

مدل‌سازی (Modeling) افراد موفق

کشف استراتژی‌های ناخودآگاه (مثل استراتژی تصمیم‌گیری یا یادگیری)

تکنیک‌های رفع فوبیا و ترس‌ها

“Fast Phobia Cure”

تغییر تصاویر ذهنی (Submodalities Change)

توسعه فردی و هدف‌گذاری

تکنیک “Well-formed Outcomes” برای طراحی هدف درست

هم‌راستایی ارزش‌ها و اهداف

ابزارهای ارتباطی

برقراری Rapport (اعتماد و همدلی عمیق)

تطبیق زبان بدن و لحن

NLP بر تجربه حسی تکیه دارد. تغییر در تصاویر، صداها و احساسات درونی، تجربه فرد را تغییر می‌دهد.

زبان، دریچه‌ای به ذهن است. با شناسایی الگوهای زبانی می‌توان باورهای محدودکننده را کشف و اصلاح کرد.

تغییر سریع امکان‌پذیر است. برخلاف بسیاری از رویکردهای سنتی، NLP نشان می‌دهد تغییر می‌تواند حتی در یک جلسه رخ دهد.

تمرکز بر راه‌ حل و آینده است، نه مشکل و گذشته.

انعطاف (Flexibility) کلید موفقیت کوچ است. اگر یک روش جواب نداد، روش دیگری در جعبه‌ابزار NLP وجود دارد.

چرا این کتاب برای کوچ‌ها مهم است؟

یک مرجع عملی است، نه تئوریک. تکنیک‌ها به‌صورت گام‌به‌گام نوشته شده‌اند و به‌سرعت قابل استفاده در جلسات کوچینگ هستند.

به کوچ کمک می‌کند با دسترسی به طیف گسترده‌ای از روش‌ها، انعطاف‌پذیر باشد و متناسب با مراجع، بهترین رویکرد را انتخاب کند.



۱۰ تکنیک کلیدی و پرکاربرد NLP از کتاب


Anchoring (لنگرگذاری) – ایجاد محرک (مثل لمس یا کلمه) برای دسترسی سریع به یک حالت ذهنی مثبت.مثال: مراجع هنگام تجربه اعتمادبه‌نفس، دستش را روی شانه می‌گذارد → بعداً با همان حرکت، اعتمادبه‌نفس فعال می‌شود.

Swish Pattern – تغییر الگوهای ناخودآگاه و جایگزین کردن یک تصویر یا رفتار ناخواسته با تصویر یا رفتار مطلوب. مثال: مراجع هر بار سیگار می‌بیند → تصویر بزرگ و روشن یک آینده سالم به ذهنش سوئیچ می‌شود.

Reframing (بازچارچوب‌سازی) – تغییر معنای تجربه برای گشودن چشم‌انداز جدید. مثال: شکست → نه پایان راه، بلکه بازخوردی برای رشد.

Meta Model – پرسشگری دقیق برای روشن کردن زبان مبهم و کشف محدودیت‌های فکری مراجع. مثال: «من هیچ‌وقت موفق نمی‌شوم.» → «هیچ‌وقت؟ در چه زمینه‌ای؟ چه کسی می‌گوید؟»

Milton Model – استفاده از زبان مبهم و استعاری برای ایجاد تغییر در سطح ناخودآگاه. مثال: «گاهی افراد، وقتی به درون خود نگاه می‌کنند، متوجه منابعی می‌شوند که همیشه آنجا بوده است.»

Fast Phobia Cure – تکنیکی برای کاهش یا حذف سریع فوبیاها و خاطرات تروماتیک. مثال: دیدن خاطره ترسناک روی یک پرده سیاه‌وسفید کوچک و دور → کاهش بار هیجانی.

Well-Formed Outcomes – طراحی اهداف به‌گونه‌ای که شفاف، انگیزشی و قابل تحقق باشند. مثال: به‌جای «می‌خواهم استرس نداشته باشم» → «می‌خواهم تا پایان سال در سخنرانی عمومی آرام و متمرکز باشم.»

Rapport Building – ایجاد همدلی و اتصال عمیق با مراجع از طریق تطبیق زبان بدن و لحن. مثال: تطبیق سرعت گفتار با مراجع، بازتاب حرکات دست او.

Submodalities Change – تغییر تجربه‌های ذهنی (مانند اندازه، رنگ، صدا) برای تغییر احساسات.مثال: کوچک و تار کردن تصویر یک خاطره منفی → کاهش شدت ناراحتی.

Modeling Excellence – شناسایی و بازسازی استراتژی‌های ذهنی و رفتاری افراد موفق. مثال: بررسی اینکه یک سخنران موفق چگونه فکر می‌کند، چه تصاویری می‌سازد، و چه اقداماتی انجام می‌دهد → انتقال این الگو به مراجع.