The 10X Rule By Grant Cardone

تنها تفاوت بین موفقیت و شکست: میزان اقدام

این کتاب الهام‌بخش و قدرتمند است، اما اگر بدون نگاه انتقادی خوانده شود، ممکن است آدم را به سمت انجام کار بیشتر برای دستیابی به ارزش بیشتر ببرد؛ در حالی که علم رفتار انسانی تصویر ظریف‌تری دارد.ما تقریباً همیشه اهدافمان را کوچک‌تر از توان واقعی‌مان تعیین می‌کنیم و میزان تلاش لازم را کمتر از واقعیت برآورد می‌کنیم.

دو کار را ۱۰ برابر کن: اول بزرگی هدفی که انتخاب کردی و دوم حجم اقداماتی که برای رسیدن به آن انجام میدهی، کتاب به این ترفند نام قاعده 10X داده است.هدف از این قاعده ده برابری این است که انسان ظرفیت خود را دست‌کم نگیرد و مقاومت مسیر را کم‌برآورد نکنند ودر نتیجه زودتر از موعد متوقف نشوند.

فصل ۱ —قاعده ۱۰ برابر چیست؟ کتاب از یک مشاهده ساده شروع می‌شود.نویسنده می‌گوید بیشتر آدم‌ها شکست نمی‌خورند چون بی‌استعدادند؛شکست می‌خورند چون مقدار تلاش لازم را اشتباه تخمین می‌زنند. فرض کن می‌خواهی یک کسب‌ وکار راه بیندازی. تو با خودت می‌گویی:«اگر روزی دو ساعت وقت بگذارم و سه ماه تلاش کنم، احتمالاً نتیجه می‌گیرم.»اما بعد از سه ماه تعداد مشتری کمتر از انتظار است، خسته شده‌ای، نتیجه دیرتر آمده، انگیزه افت کرده و همان‌جا فکر می‌کنی:«شاید من مناسب این کار نبودم.»

اما نویسنده می‌گوید: نه اینطور نیست. شاید فقط فکر می‌کردی این مسیر به ۱۰ واحد انرژی نیاز دارد، در حالی که ۱۰۰ واحد لازم داشته است و مشکل فقط در تخمین اشتباه است. پس بیا بزرگی هدفت را بزرگ‌تر ببین و میزان اقدام لازم را هم خیلی بیشتر از چیزی که حدس می‌زنی در نظر بگیر.هدف کتاب این نیست که شبانه‌روز کار کنی این کتاب قصد دارد بگوید:«بیشتر آدم‌ها خیلی زود نتیجه نگرفتن را به ناتوانی خودشان نسبت می‌دهند.»

فصل ۲ — چرا آدم‌ها به اهدافشان نمی‌رسند؟ نویسنده این فصل را تقریباً مثل یک هشدار می‌نویسد. می‌گوید بیشتر آدم‌ها زندگی را در حالت «بقا» می‌گذرانند، یعنی نه آن‌قدر ریسک می‌کنند که شکست بخورند، نه آن‌قدر جلو می‌روند که رشد کنند.

آن‌ها معمولاً چهار کار انجام می‌دهند:اول اینکه هدف را کوچک می‌کنند تا ناامید نشوند .دوم: فقط به اندازه‌ای تلاش می‌کنند که خسته نشوند. سوم: وقتی مقاومت می‌بینند، تصور می‌کنند مسیر اشتباه است و چهارم: موفقیت دیگران را اغراق‌آمیز و موفقیت خود را کوچک می‌بینند. اگر هدفت آن‌قدر کوچک باشد که تو را نترساند، احتمالاً به اندازه کافی بزرگ نیست. ببین هدف باید الهام‌بخش باشد، نه فلج‌کننده.

فصل ۳ — موفقیت وظیفه توست. گرنت کاردون می‌گوید: تا وقتی موفقیت را «انتخاب» بدانی، در روزهای سخت آن را کنار می‌گذاری. اما وقتی آن را «وظیفه» ببینی، رفتارت عوض می‌شود. مثلاً اگر ورزش برایت فقط یک علاقه باشد، وقتی هوا سرد، گرم، برفی و … باشد نمی‌روی. اما اگر آن را بخشی از مراقبت از زندگی بدانی،رفتارت متفاوت می‌شود پس مسئولیت یعنی اینکه منتظر کامل شدن شرایط نمانی، تصور اینکه قربانی شرایط هستی و یا در انتظار معجزه برای بهبود شرایطی را کنار بگذار، وظیفه تو موفق شدن است پس وظیفه ات را در هر شرایطی درست انجام بده.

فصل ۴ — موفقیت یک رویداد نیست، خیلی از ما موفقیت را این‌طوری تصور می‌کنیم ک تلاش ما باعث رسیدن به موفقی می شود و این یعنی دستیابی به آرامش. ولی واقعیت این نیست. موفقیت بیشتر شبیه این است که تو تلاش میکنی و به یک پیشرفت کوچک میرسی و همان جا با یک مسئله جدید روبرو میشوی که باعث رشد تو می شود و این مسئولیت تو را برای ادامه ی مسیر و تلاش مستمر بیشتر می کند. موفقیت پایان مسیر نیست.در واقع موفقیت ظرفیت تو را برای بازی بزرگ‌تر افزایش می‌دهد

فصل ۵ — رقابت نکن، آن‌قدر خوب شو که قابل مقایسه نباشی. وقتی مدام دیگران را نگاه می‌کنی، ناخواسته سقف رشدت را همان‌جا می‌گذاری. مثلاً اگر همه روزی یک محتوا تولید می‌کنند، تو هم همان را استاندارد می‌گیری. اما اگر سؤال را عوض کنی: «چه ارزشی می‌توانم خلق کنم که منحصربه‌فرد باشد؟» همه چیز تغییر می‌کند. باید ذهن را از رقابت به خلق منتقل کنی تا موفق شوی پس از رقابت خارج شو.

فصل ۶ — چهار نوع اقدام یا چهار سطح از اقدام : مردم معمولاً در یکی از این چهار حالت‌اند:بعضی هیچ کاری نمی‌کنند. بعضی شروع می‌کنند ولی عقب می‌کشند. بعضی در حد معمول عمل می‌کنند و بعضی وارد چیزی می‌شوند که کتاب اسمش را می‌گذارد: «اقدام عظیم»

اقدام عظیم یعنی استمرار.نه هیجان.نه فرسودگی.نه شلوغ‌کاری.بلکه:کاری که هر روز انجام شود.

فصل ۷ — هدف باید ترسناک باشداگر هدفت کمی تو را نترساند،شاید خیلی کوچک باشد.(البته نه آن‌قدر که فلج‌کننده شود.)

هدف‌های بزرگ چگونه زندگی را تغییر می‌دهند؟ هدف بزرگ فقط نتیجه بزرگ نمی‌سازد. آدم بزرگ‌تر می‌سازد. چون وقتی هدف بزرگ انتخاب می‌کنی، مجبور می‌شوی بیشتر یاد بگیری، تاب‌آوری بیشتری پیدا کنی، سیستم سازی کنی، ظرفیت روانی بالاتری ایجاد کنی و … . هدف بزرگ در اصل پروژهٔ رشد توست.

فصل ۸ —برای رسیدن به موفقیت فرصت‌ها را شکار کن. فرصت معمولاً در لباس کار زیاد ظاهر می‌شود. یعنی خیلی وقت‌ها فرصت شبیه: زحمت، تماس، تلاش، تکراربه نظر می‌رسد نه شبیه شانس. وقتی توانایی داری و اقدام نمی‌کنی،فقط به خودت آسیب نمی‌زنی.به دیگران هم خدمتی نمی‌کنی.

فصل ۹ — زمان را دست‌کم نگیربیشتر پروژه‌ها زمان بیشتری طول می‌کشند، انرژی بیشتری می‌خواهند و پیچیده‌تر می‌شوند پس تو باید انتظار مقاومت داشته باش. انرژی از اقدام می‌آید. ما معمولاً فکر می‌کنیم اگر انرژی داشته باشیم اقدام می کنیم اما خیلی وقت‌ها برعکس است، یعنی ما حرکت می کنیم و بعدانرژی ایجاد می شود.

فصل ۱۰ — انتقاد نشانه دیده شدن است. دیده شدن بهایی دارد .هرچه رشد کنی بیشتر دیده می‌شوی، بیشتر قضاوت می‌شوی، بیشتر مورد نقد قرار می گیری.

فصل ۱۱ — وسواس روی فرصت ها یک مانع بزرگ است. فرصت منتظر آمادگی کامل نمی‌ماند.اقدام ناقص بهتر از انتظار بی‌نقص است. ترس را به عنوان علامت توقف نبین. نویسنده یک مشاهده جالب دارد: خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند اگر از کاری ترسیدند، یعنی آن کار مناسبشان نیست. اما به عقیده او در بسیاری از مواقع، ترس نشانهٔ نزدیک شدن به رشد است.

مثلاً اولین ارائه در جمع یا اولین سرمایه‌گذاری، اولین بار که «نه» می‌شنوی، اولین بار که می‌خواهی خودت را جدی بگیری و … معمولاً احساس انسان در آن لحظه ها این نیست که: «آماده‌ام.» احساسش بیشتر شبیه این است: «شاید خراب کنم.»

نویسنده می‌گوید مسئله این نیست که ترس را حذف کنی بلکه باید یاد بگیری حرکت را از احساس جدا کنی، اینجا یک تفاوت مهم وجود دارد: بعضی‌ها می‌گویند: وقتی اعتمادبه‌نفسم بیشتر شد شروع می‌کنم. اما این کتاب می‌گوید: شروع کن تا اعتماد به‌ نفس ساخته شود.ترس همیشه دشمن نیست، گاهی مغز فقط دارد می‌گوید: این برای من آشنا نیست و مغز ناشناخته را با خطر اشتباه می‌گیرد.

فصل ۱۲ — انرژی مثل پول است اگر از انرژی استفاده نکنی:کاهش پیدا می‌کند.حرکت به سمت هدف انرژی می‌سازد.

✔ خودکارآمدی(کارهای کوچک → اعتماد به نفس)

✔ فعال‌سازی رفتاری(اقدام قبل از انگیزه)

✔ نوراپلاستیسیته(تکرار → تغییر مدارها)

✔ رشد تدریجی ظرفیت

اما چند جا باید احتیاط کرد:

✘ اقدام بیش از حد همیشه منجر به موفقیت قطعی نمی شود.

✘ کار بیشتر همیشه بهتر نیست

✘ استراحت و بازیابی هم بخشی از عملکرد‌ است.

مسئله کمبود زمان نیست. نویسنده می‌گوید:بیشتر آدم‌ها نمی‌گویند:«برایم مهم نیست.»می‌گویند:«وقت ندارم.»اما او سؤال را عوض می‌کند:«آیا واقعاً وقت نداری یا اولویت ندادی؟»او معتقد است:انرژی و توجه معمولاً از زمان مهم‌ترند.

مثلاً :ممکن است کسی سه ساعت وقت آزاد داشته باشد،اما ذهنش پراکنده باشد.و کسی دیگر یک ساعت داشته باشد،اما کاملاً متمرکز.

زندگی از تصمیم‌های زمانی ساخته می‌شود.هر «بله» به چیزی،یک «نه» به چیز دیگر است. بهره‌وری بیشتر به این‌ عوامل وابسته است:

وضوح هدف، مدیریت توجه، کیفیت بازیابی انرژی و نه فقط تعداد ساعت.

فصل ۱۳ — میانگین بودن وسوسه‌انگیز است. جامعه اغلب آدم‌ها را به سمت «امن بودن» تشویق می‌کند، نه شکست بخو، .نه خیلی متفاوت شو، نه زیادی بلندپرواز باش.

اما مشکل چیست؟

میانگین بودن در کوتاه‌مدت آرامش می‌دهد، ولی در بلندمدت ممکن است حسرت بسازد.

کتاب از خواننده می‌خواهد از خود سؤال کند:«آیا واقعاً این را انتخاب کرده‌ام،یا فقط آرام‌آرام به آن عادت کرده‌ام؟»

اگر احتمال شکست صفر بود،واقعاً چه چیزی را دنبال می‌کردی؟

فصل ۱۴— هدف فقط درآمد نیست. خیلی‌ها فکر می‌کنند موفقیت فقط پول است. اما وقتی به چیزی می‌رسی،متوجه می‌شوی مسئله فقط عدد نبود.

آنچه واقعاً مهم است: رشد، آزادی، تأثیر، معناست.

اگر هدف فقط بیرونی باشد، رضایت پایدار نمی‌ماند. هدف‌های درونی(رشد، معنا، ارتباط)معمولاً رضایت عمیق‌تری از هدف‌های صرفاً بیرونی ایجاد می‌کنند.

فصل ۱۵ — محیط ذهن تو را شکل می‌دهد.

گرنت می‌گوید:اگر اطرافت مدام پیام محدودیت بدهد،کم‌کم سقف ذهنی تو هم پایین می‌آید. نه به این معنی که همه آدم‌ها را حذف کنی، بلکه از خودت بپرسی: بیشتر چه چیزهایی می‌خوانم؟ بیشتر با چه آدم‌هایی وقت می‌گذرانم؟ بیشتر به چه چیزی فکر می‌کنم؟ چون ذهن از تکرار شکل می‌گیرد.

فصل ۱۶— اقدام قبل از قطعیت.

یکی از رایج‌ترین دام‌ها: «وقتی مطمئن شدم، شروع می‌کنم.» اما نویسنده می‌گوید: قطعیت معمولاً بعد از اقدام می‌آید، نه قبل از آن.

این فصل می‌گوید: اگر همیشه منتظر اطمینان کامل بمانی، زندگی را از جایگاه تماشاگر تجربه می‌کنی. این موضوع دغدغه ی خیلی از ما در عصر حاضر است.

فصل ۱۷— موفقیت را حفظ کن.

مبحث این فصل کمتر درباره رسیدن است و بیشتر درباره نگه داشتن. خیلی‌ها به موفقیت می‌رسند، اما همان رفتارهای قدیمی برمی‌گردند. برای همین برای تجربه موفقیت پایدار به رعایت نظم، تداوم تلاش و رشد مستمر نیاز است.

فصل پایانی : زندگی بزرگ‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید.

از خودت بپرس «اگر کمتر از ظرفیت واقعی‌ام زندگی کنم، چه چیزهایی را هرگز تجربه نخواهم کرد؟»

این کتاب نمی‌گوید:«خودت را خسته کن.» نمی‌گوید:«بی‌وقفه کار کن.» می‌گوید:خیلی وقت‌ها قبل از اینکه واقعاً تمام توانت را امتحان کنی، نتیجه را قضاوت کرده‌ای و شاید رشد از جایی شروع شود که به جای پرسیدن:«آیا می‌توانم؟» بپرسی:«اگر کمی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم ظرفیت داشته باشم، امروز چه می‌کنم؟»

به این جمله دقت کن :«انسان ظرفیتش را کمتر از واقعیت تخمین می‌زند»

خطای پیش‌بینی آینده (Affective Forecasting)

مغز انسان معمولاً سه اشتباه می‌کند:

۱. سختی مسیر را کم‌برآورد می‌کند.

۲. سرعت نتیجه را زیاد برآورد می‌کند.

۳. ظرفیت سازگاری خودش را دست‌کم می‌گیرد.برای همین چرخه زیر شکل می‌گیرد:

هدف را می بندیم، اقدام اولیه را انجام می دهیم، با مقاومت رو برو می شویم و به این نتیجه می رسیم که «من نمی‌توانم».

اما کتاب می‌گوید: نه اینطور نیست. احتمالاً فقط زود قضاوت کردی.

چرا اقدام زیاد گاهی انگیزه تولید می‌کند؟

برخلاف تصور عمومی مغز اول انگیزه تولید نمی‌کند. اصولاً حرکت و اقدام سبب ترشح و افزایش سطح دوپامین و به تبع آن ایجاد انگیزه می شود. دوپامین «هورمون لذت» نیست.دوپامین بیشتر:«مولکول دنبال کردن» است. وقتی حرکت می‌کنیم مغز احتمال پاداش را ثبت می‌کند. مدار انتظار فعال می‌شود. انرژی ذهنی بالا می‌رود. برای همین بعد از شروع کار معمولاً بهتر از قبل حس می‌کنی.

بزرگ فکر کردن چه بلایی سر مغز می‌آورد؟

Goal Gradient Effect

اثر جالبی وجود دارد: اگر هدف خیلی کوچک باشد: میزان هیجان و برانگیختگی پایین می‌آید. اگر خیلی بزرگ باشد: فلج ایجاد می‌شود. پس یک منحنی وجود دارد.عملکرد بالا معمولاً در منطقه‌ای رخ می‌دهد که هدف نه راحت باشد، نه غیرممکن.

چرا بعضی آدم‌ها بعد از خواندن کتاب منفجر می‌شوند و بعضی فرسوده؟

چون دو سیستم مغزی وارد بازی می‌شوند. سیستم ۱: شبکه پاداش وقتی هدف بزرگ می‌گذاری سبب می شود سطح دوپامین بالا رود، میزان انرژی و هیجان نیز بالا رود اما بعد…

سیستم ۲: سیستم تنظیم انرژی است، یعنی اگر بازیابی نباشد: کورتیزول بالا میرود و خستگی بر تصمیم چیره می شود، تمرکز کاهش می یابد و به دنبال آن افت انگیزه حاصل می شود.

بعضی خوانندگان کتاب به اشتباه فکر می‌کنند:«بیشتر به معنی بهتر است» درحالی‌که مغز چنین چیزی نمی‌شناسد.مغز بیشتر شبیه این کار می‌کند: بازیابی بعد از فشار سبب سازگاری و در نهایت رشد می شود.

هویت؛ عمیق‌ترین بخش این کتاب است. چرا بعضی‌ها تغییر می‌کنند؟

واقعیت این است که تغییر پایدار از هدف نمی‌آید، از هویت می‌آید.

از:«می‌خواهم موفق شوم» به:«من کسی هستم که اقدام می‌کند» این تغییر بسیار مهم است. چون مغز دوست دارد با تصویر خودش سازگار بماند.

مدل عصبی تغییر هویت به این شکل است: عمل کوچک انجام بده، شواهد رفتاری را ببنی، تجربه حس خودکارآمدی، ساخت باور جدید و در نهایت تغییرهویت جدید

پس باور اینکه تفکر مثبت به تغییرمنجر می شود نادرست است.

اگر مباحث این کتاب افراطی اجرا شود:

۱. اعتیاد به دستاورد «من فقط وقتی ارزش دارم که تولید کنم.»

۲. فرسودگی هویتی «اگر متوقف شوم، عقب افتاده‌ام.»

۳. شرم از استراحت «آدم موفق نباید خسته شود.»

۴. قطع ارتباط با نیازهای درونی «احساس مهم نیست؛ فقط اقدام.»

بخاطر بسپار به جای۱۰ برابر تلاش این فرمول علمی‌تر است: ۱٫۵ برابر وضوح هدف × ۱٫۳ برابر اقدام × ۲ برابر بازیابی × تکرار بلندمدت

چون مغز جهش را دوست ندارد. سازگاری را دوست دارد.

وقتی می‌گویی:«من نمی‌توانم» واقعاً منظورت چیست؟

توانش را ندارم؟ یا هنوز آن‌قدر ادامه نداده‌ام که مغزم یاد بگیرد؟

این دو سؤال زندگی‌های متفاوتی می‌سازند.

مغز انسان خیلی زودتر از ظرفیت واقعی‌اش سیگنال توقف می‌دهد. اما رشد واقعی هم از فشارِ بی‌وقفه نمی‌آید.

از چرخه ای شبیه به این می آید: چالش پیدا می شود سپس اقدام صورت می پذیرد، بعد مرحله ی بازیابی که باعث سازگاری و در نهایت شکل گیری هویت جدید می شود.

یک پروتکل Neuro-Coaching هشت جلسه‌ای بر اساس این کتاب؛

یعنی برنامه‌ای که هم با روح کتاب هماهنگ باشد، هم با علم مغز و روان.

ما قرار نیست فقط «بیشتر کار کنیم»، قرار است ظرفیت عصبی اقدام، تاب‌آوری، هویت و عملکرد پایدار را بسازیم.

شناسایی ظرفیت پنهان، طراحی و انجام اقدام پایدار و دستیابی به هویت توسعه‌یافته در مدت: ۸ هفته که هر جلسه حدود ۷۵–۹۰ دقیقه پیش بینی می شود، بین جلسات: تمرین روزانه ۱۵–۳۰ دقیقه پیشنهاد می شود.

جلسه ۱ — شکستن سقف ذهنی

عنوان: «شاید مسئله کمبود توان نیست»

هدف: آشکار شدن سقف‌های ذهنی و پیش‌فرض‌های محدودکننده.

مغز برای بقا طراحی شده؛پس معمولاً آینده را کوچک‌تر، امن‌تر و قابل‌پیش‌بینی‌تر می‌خواهد. سؤال‌های کوچینگی مناسب این مرحله کدامند؟

اگر شکست ممکن نبود چه چیزی می‌خواستی؟

الان کجای زندگی کمتر از ظرفیتت زندگی می‌کنی؟

کدام هدف را برای ناامید نشدن کوچک کرده‌ای؟

تمرین با نوشتن دو ستون:نسخه فعلی زندگی ات در کنارنسخه 10X زندگی نه برای اجرا، فقط برای دیدن.

تمرین هر روز ۵ دقیقه:«اگر محدودیت ذهنی نداشتم چه انتخابی می‌کردم؟»

خروجیاولین ترک در سقف ذهنی.

جلسه ۲ — شناخت مغز محافظ

عنوان:«چرا مغزم مرا عقب نگه می‌دارد؟»

هدف تفکیک ترس از واقعیت.

وقتی می‌خواهی رشد کنی آمیگدالا فعال می‌شود.پیامی که می فرستد «خطر و شرایط تهدید کننده » است در حالی که ممکن است فقط «تغییر» باشد.

چه تمرینی مناسب است: هر مقاومتی که در مسیر حس می کنی را ثبت کن: کار:…فکر:…ترس پنهان:…

و از خودت این سؤال را بپرس: اگر این ترس نبود، چه می‌کردم؟

خروجی این تمرین یک نقشهٔ شخصی از سیستم بقاء فرد است.

جلسه ۳ — طراحی اقدام 10X

عنوان:«بزرگ فکر کن، کوچک شروع کن»

هدف فعال‌سازی مدار اقدام.

خطای رایجی که اکثر مشتاقان پیشرفت دچار آن می شوند این است که با در نظر گرفتن هدف بزرگ سراغ طراحی و انجام اقدامات بزرگ می روند.

مدل جدید و موثر می گوید انتخاب هدف بزرگ ضرر ندارد و می توانی آن هدف را داشته باشی، به دنبال انتخاب هدفت اقدامات بسیار کوچک طراحی و انجام بده و به تکرار مستمر پایبند باش.

جلسه ۴ — دوپامین سالم

عنوان:«انگیزه ساخته می‌شود»

هدف: خارج شدن از وابستگی به حس خوب.

مغز از سه چیز دوپامین می‌گیرد:پیشرفت، تازگی یا نوآوری و در نهایت معنا و نه فقط از نتیجه ی کار.

جلسه ۵ — ظرفیت‌سازی به جای فشار

عنوان:«توان بیشتر، نه زور بیشتر»

هدف: افزایش تحمل چالش.

رشد از چرخه می‌آید و این چرخه همان فشار، بازیابی و سازگاری است.

سه فهرست تهیه کن:چه چیزی به تو انرژی می‌دهد؟ چه چیزی انرژی ات را تخلیه می‌کند؟ و چه چیزی به بازسازی ات کمک می‌کند

خروجی این سه فهرست یک نقشه کارآمد از انرژی شخصی ات است.

جلسه ۶ — بازنویسی هویت

عنوان:«من چه کسی هستم وقتی اقدام می‌کنم؟»

هدف: نوراپلاستیسیته هویتی.

مغز عاشق ثبات هویتی است، برای همین: «من آدم منظمی نیستم» از هر برنامه‌ای قوی‌تر می‌شود. پس شاید کامل کردن این جمله کمک کننده باشد که :«من کسی هستم که…» مثال:من کسی هستم که حتی با ترس شروع می‌کند.

جلسه ۷ — اقدام عظیمِ پایدار

عنوان:«شدت کمتر، استمرار بیشتر»

هدف :ساخت عملکرد بلندمدت.

مدل قدیمی پیشنهادی برای پیشرفت به غلط اینگونه معرفی می شد:انفجاری تلاش کردن که سبب فرسودگی می شد. اما در مدل جدید ابتدا اقدام انجام می شود، سپس بازیابی و مجدد اقدام.

برای تمرین این مدل می شود یک سیستم هفتگی طراحی و اجرا نمود:۳ اقدام حیاتی انجام بده ۲ زمان برای بازیابی اختصاص بده و۱ زمان برای بازنگری اقدامات انجام شده و میزان پیشرفت، این خروجی در واقع طراحی ریتم رشد شخصی سازی شده ی فرد است.

جلسه ۸ — یکپارچه‌سازی و آینده

عنوان:«نسخه‌ای که باقی می‌ماند»

هدف: تثبیت مدار جدید.

مرورسه سؤال در این مرحله کار آمد است. اول از خودت بپرس در این ۸ هفته چه چیزی در من تغییر کرد؟ الگوی قدیمی چه بود؟ هویت جدید چیست؟

تمرین نهایی و اثر بخش در این قسمت می تواند نوشتن یک نامه باشد. نامه‌ای بنویس: از «خودِ ۹۰ روز آینده» برای «خودِ امروزت»

هر روز یک اقدام کوچک، یک ثبت پیشرفت و یک بازیابی آگاهانه داشته باش. هر شب از ۰ تا ۱۰ به این موارد نمره بده: وضوح هدفت چند است، سطح اقدامات انجام شده ات چند است؟ انرژیت در چه مرحله ای است؟ میزان انعطاف روانی ات چه نمره ای می گیرد و در نهایت وفاداری ات به هویتی که قصد رسیدن به آن را را داری از نظر خودت چند است.

آن‌قدر پایدار رشد کن که مغزت باور کند این نسخهٔ جدیدِ تو طبیعی است.

و هر روز این سؤال را از خودت بپرس : «اگر قرار نبود خودم را ثابت کنم، بلکه فقط قرار بود رشد کنم، امروز چه کار متفاوتی انجام می‌دادم؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *